252

با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،
گونه روی گونه‌ی سپیده دم نهاده بود،
موج ِ گیسوان به دوش بادها گشاده بود،
از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:
                            این نه ساحت ِ شکفتگی‌ست
در کجای فصل ایستاده‌ای،
                            مگر ندیده‌ای
سبزه‌ها کبود و بیشه سوگوار
فصل، فصل ِ خامُش ِ نهفتگی‌ست.


آن صنوبر ِ بلند
با اشاره‌ای نه سوی دوردست
گفت:
 قدّ ِ کوته ِ تو راه را به دیده‌ی تو بست.
گامی از درون سرد خود برآی
پای بر گریوه‌ای گذار و

                           درنگر

رود ِ آفتاب و آب در شتاب
کاروان ِ درد و سرد
                     در گریز ِ ناگزیر
آنک آن هجوم ِ سبز ِ مرز ناپذیر.

در کجای فصل ایستاده‌ام؟

در کرانه‌ای
            که پیش ِ چشم ِ من
                         بهار ِ شعله‌های سبز و
                                            سیره و سرود
در نگاه ِ تو کبود و دود


از کتاب ِ «از بودن و سرودن» سروده‌ی «محمدرضا شفیعی کَدکَنی»



برچسب‌ها: محمّدرضا شفیعی کدکنی
نوشته شده توسط شین در تاریخ ۱۳۹۱/۰۸/۲۲ |
     
251

تا بود نشانی ز رخ یار، علی بود

تا بود خطی از خط دلدار، علی بود

تا بود خداوند جهاندار، علی بود

آیینه‌ی دین، مظهر دادار، علی بود

(نور حق و هم مَطلعُ الانوار، علی بود)


روزی که نه آدم بُد و نه عالم ادراک

نه ارض سما بود و نه لوح و قلم و خاک

می‌بود علی، واقف اسرار عرفناک

حق گفت که لولاک، لما خلقت افلاک

(طراح به نُه گنبد دوّار، علی بود)


آن پیر خراباتی و آن عارف سرمست

آنکس که دو دست از عقب دیو دُژن بست

جبریل امین روز ازل داد بر او دست

بالا شد و زد پا و بُت و بتکده بشکست

(بر دوش محمّد شه ابرار، علی بود)


دوشینه، دل اندر طلبش بود روانه

بگرفت همی با من غمدیده بهانه

بنمود بسی حیله و نیرنگ و فسانه

زین کوچه به آن کوچه روان، خانه به خانه

(در خانه و در کوچه و بازار، علی بود)


رُخ یار / شاعر: مقدس فانی

خواننده: فرمان فتحعلیان / آلبوم: با مردمِ بیگانه



برچسب‌ها: فرمان فتحعلیان
نوشته شده توسط شین در تاریخ ۱۳۹۱/۰۸/۱۲ |
     
250


« عهد ِ آدم »


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم


چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم: تو را دوست دارم


نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم


سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم


جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


از کتاب ِ«گل‌ها همه آفتابگردانند»

سروده‌ی «قیصر امین‌پور»



برچسب‌ها: قیصر امین پور
نوشته شده توسط شین در تاریخ ۱۳۹۱/۰۸/۰۸ |
 
" اگر توانسته باشم در قلب یک انسان
پنجره جدیدی را بسوی او باز کرده باشم،
زندگانی من پوچ نبوده است "

------------------------------

اگر آنچه که باید نیستی
چه فرقی می کند که کیستی
حضرت امیر (ع)

 
بایگانی موضوعی
 
برچسب‌ها
 
بایگانی
 
پیوندها
 
 
         
 
Designed By don.Diego | Exclusived By MASTERTEMP | Best Appearance for Mozilla FireFox