با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،
گونه روی گونهی سپیده دم نهاده بود،
موج ِ گیسوان به دوش بادها گشاده بود،
از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:
این نه ساحت ِ شکفتگیست
در کجای فصل ایستادهای،
مگر ندیدهای
سبزهها کبود و بیشه سوگوار
فصل، فصل ِ خامُش ِ نهفتگیست.
آن صنوبر ِ بلند
با اشارهای نه سوی دوردست
گفت:
قدّ ِ کوته ِ تو راه را به دیدهی تو بست.
گامی از درون سرد خود برآی
پای بر گریوهای گذار و
درنگر
رود ِ آفتاب و آب در شتاب
کاروان ِ درد و سرد
در گریز ِ ناگزیر
آنک آن هجوم ِ سبز ِ مرز ناپذیر.
در کجای فصل ایستادهام؟
در کرانهای
که پیش ِ چشم ِ من
بهار ِ شعلههای سبز و
سیره و سرود
در نگاه ِ تو کبود و دود

از کتاب ِ «از بودن و سرودن» سرودهی «محمدرضا شفیعی کَدکَنی»
برچسبها: محمّدرضا شفیعی کدکنی



